تبليغاتX
آتش در کوهستان

آتش در کوهستان

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم، شعله اي بيفروزيم

یکی از آخرین روزهای بهمن ماه، من و یارم و حسین داداش و احسان و رضا، به همراه امیرخان مربی سنگنوردی بچه ها و همسرشون، رفتیم یه برنامه ی خیلی دلچسب! برنامه ای که هم کویرنوردی داشت و هم کوهنوردی؛ هم شلپ شلپ راه رفتن توی رودخونه رو داشت و هم قل خوردن از تپه ماهورها رو. هم پیاده روی با پای برهنه داشت و هم ماشین بازی روی تپه شنی! (چیزی که من بهش می گم ماشین بازی رو این کاره ها «آفرودسواری» می نامند و کلی هم براش کلاس قائلند!)

صبح زود با اسب پیرمون (پاترول) از اصفهان و خوراسگان راه افتادیم به سمت تالاب گاوخونی. تالاب گاوخونی آخرین قسمت از مسیر طولانی زاینده رود از کوهستانهای زردکوه بختیاری تا دل کویر هست. برای رسیدن به تالاب، از روستای زیبایی به نام جشوقان رد شدیم که اون موقع صبح هنوز کسی در کوچه های یخ زده اش دیده نمی شد.

بقیه عکسها و گزارش در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 16:31 توسط پریسا|

محمدجواد از دوستهای خوب من بود. آدم شاد، سرزنده، و توی کوه قوی و یاری رسون. کوهنوردی خوب و لیاقتش باعث شد که رییس انجمن کوهنوردی دانشگاهمون بشه. امکان نداشت که با محمدجواد باشی و با اون لهجه ی کاشانیش از خاطراتش نگه و تو رو نخندونه. خاطراتی که توی اکثرشون، پدرش هم حضور داشت. محمدجواد عاشق پدرش بود. پدری که اون رو با کوه آشنا کرد. پدری که رییس هیئت کوهنوردی کاشان بود......

حالا محمدجواد در غم از دست دادن پدرش در بهمن شوم کرکس هست. امیدوارم خدا بهش قدرت تحمل این مصیبت رو بده.

و درود بر حسین تمنایی و همنوردانش که در این حادثه جون خودشون رو از دست دادن.


پی نوشت: یه مدت نیستم. دلیلش هم دسترسی خیلی کمم به اینترنته. امیدوارم زود زود با گزارشهای خوب برگردم.

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 13:42 توسط پریسا|

1- عکسهای کافه کوه همین الآن به دستم رسید! با شوق و ذوق بسته اش رو باز کردم و DVD رو توی کامپیوتر گذاشتم. چهره های خندونی که از عصر روز بیست و نهم دی در کافه ای تو یه گوشه از این شهر روی حافظه ی این DVD کوچیک ثبت شده، منو برد به اون روز. راستی چطور ممکنه بیست و پنج نفر، از شهرهای مختلف، و با عقاید و اخلاقهای مخصوص خودشون، که همدیگه رو هم نمی شناسن، دور هم جمع بشن و خاطره ای جز یه عصر دلچسب زمستونی ازشون نمونه؟! جوری که تصمیم بگیرن باز هم دور هم جمع بشن و این دوستی نوپا رو ادامه بدن...

اون روز به من خیلی خوش گذشت. از همون لحظه ی ورود که با لیلی عزیز قدم به کافه گذاشتم و با احوالپرسی گرم آقافرشید رو به رو شدم، فهمیدم که می تونم تو این جمع راحت باشم. باقی ماجرا رو دوستان به زیبایی تو وبلاگهاشون نوشتن. انقدر زیبا که جایی برای نوشته های من نمی مونه.

نوشته های دوستان درباره کافه کوه: فرشته احمدیان فر، پرویز ستوده شایق، امیرحسین ناظمی، آیاز، رامیار، آرزو احمدزاده، لیلی رهنما، فرید صدقی

2- امروز ششم ربیع الاول و سالروز تولد مولانا جلال الدین محمد بلخیه. این شعرش رو خیلی دوست دارم:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                   بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                         کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز                           باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو                           آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست              وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست        آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا                   من ماهیم، نهنگم، عمانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم                             دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود                   آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                   شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او                       آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول                     آن‌ های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                              مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر                  کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما                        گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد                        کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست                   آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز                           از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد                  کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار                  رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
می‌گوید آن رباب که مُردم ز انتظار                          دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست               وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف                  زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

3- امروز جشن سَده برگزار می شه.
جشن سَده، یکی از جشن های ایرانی است که در آغاز شامگاه دهم بهمن ماه یعنی آبان روز از بهمن ماه برگزار می‌شود. جشن «سَدَه» بزرگ‌ترین جشن آتش و یکی از کهن‌ترین آیین‌های شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، همه مردمانِ سرزمین‌های ایرانی بر بلندای کوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوز هم کم‌وبیش بر می‌افروزند. مردمان نواحی مختلف در کنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌کنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند.

جشن سده یک جشن ملی ایرانیان است و اختصاص به یک دین و گروه ویژه ندارد.

منبع: ویکی پدیا

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 12:23 توسط پریسا|

دیشب تو وبلاگ یک پزشک شعر زیبایی خوندم به نام "پرنده آبی" اثر "چارلز بوکوفسکی" که خیلی به دلم نشست. شعر رو به زبان اصلی اش اینجا می گذارم؛ ترجمه اش با شما.

There’s a bluebird in my heart that
wants to get out
but I’m too tough for him,
I say, stay in there, I’m not going
to let anybody see
you.
there’s a bluebird in my heart that
wants to get out
but I pour whiskey on him and inhale
cigarette smoke
and the whores and the bartenders
and the grocery clerks
never know that
he’s
in there.

there’s a bluebird in my heart that
wants to get out
but I’m too tough for him,
I say,
stay down, do you want to mess
me up?
you want to screw up the
works?
you want to blow my book sales in
Europe?
there’s a bluebird in my heart that
wants to get out
but I’m too clever, I only let him out
at night sometimes
when everybody’s asleep.
I say, I know that you’re there,
so don’t be
sad.
then I put him back,
but he’s singing a little
in there, I haven’t quite let him
die
and we sleep together like
that
with our
secret pact
and it’s nice enough to
make a man
weep, but I don’t
weep, do
you?


نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 14:40 توسط پریسا|

"اولین بار که به صخره ای دست زدم، بعد از ظهر شنبه چهارم سپتامبر 1965 بود. از آن به بعد هیچ چیز حتی سفرهایی که به مناطق سبز کوهستان Beskid برای فرار از Silesiaی دودگرفته داشتیم برایم مهم نبود. یکی از دوستانم مرا به صخره های بیست متری Podlesic برد. جایی که مردم حتی می توانستند بر روی دیواره های عمودی به این طرف و آن طرف بروند. به صخره ای دست زدم و دستم را بالا کشیدم و متوجه شدم نه تنها می توانم خودم را نگه دارم، بلکه می توانم از آن بالا هم بروم.

به این ترتیب دنیای عمودی خود را کشف کردم."

این جملات آغازین کتاب "دنیای عمودی من" نوشته ی یرزی کوکوچکا، من رو به یاد اولین تجربه ی سنگ نوردی خودم می اندازه. پاییز 87، در قالب یه برنامه ی آموزشی یک روزه، از طرف انجمن کوهنوردی دانشگاه به کوه صفه اصفهان رفتیم. پای دیواره، مربی مان آقای مرندی رو ملاقات کردیم. برنامه سه بخش بود: اول آقای مرندی درباره ی سنگنوردی و وسایلش برامون توضیح داد. من که مثل بچه های خوب مثبت، از قبلش رفته بودم جزوه های سنگنوردی دم دستم رو خونده بودم، از این که نام وسایل و گره ها رو که آقای مرندی سوال می کرد جواب می دادم، کیف می کردم. بعدش گرم کردیم و به گروه های دو تایی تقسیم شدیم و شروع کردیم به تمرین بولدر از یه مسیر ساده که البته برای ماهایی که دفعه اولمون بود و دستهای ضعیفی داشتیم سخت بود. مخصوصا اینکه یه قسمت شیب منفی داشت و اکثرا اونجا می افتادن. من با بدبختی خودم رو از اون قسمت بالا کشیدم و وقتی مسیر رو تموم کردم و روی زمین سفت ایستادم، چهار ستون بدنم می لرزید؛ اما خوشحالیم قابل وصف نبود.

قسمت سوم برنامه هم یه صعود حدودا 5-6 متری بود از یه مسیر آسون. حمایت به هارنس هامون متصل بود و مهسا که از پایین منو حمایت می کرد، خودش با کارگاه به زمین وصل شده بود. یادمه اون جا رو انقدر سریع بالا رفتم که آقای مرندی که داشت با یکی دیگه حرف می زد، روش رو که برگردوند دید رسیدم به آخر مسیر. حالا البته می فهمم که اون روز اون مسیر ها رو برای این به ما داد که به سنگنوردی علاقه مند بشیم و از همون اول کنار نکشیم. اون روز آقای مرندی مربی خوب سنگنوردی اصفهان، من رو با یه دنیای عمودی زیبا آشنا کرد که الآن با اینکه یک ساله که ازش دور شدم، اما می دونم که علاقه ام بهش من رو دوباره یه روز پای دیواره ها و سالن ها می کشونه.

آخ که چقدر دلم برای سنگنوردی تنگ شده!

توضیح عکس: دفعه اولی که هارنس پوشیدم.

اون کلاه رو هم از جمعدار دانشکده معدن قرض گرفته بودیم! از اون کلاه هاییه که معدنی ها (که یه نمونه ی خوب شیرازیش جلوم ایستاده!) تو بازدیدها سرشون می ذاشتن که البته هم برای سنگنوردی و هم برای خودِ معدنی ها غیر استاندارد و خطرناکه.

نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 10:54 توسط پریسا|

از چند روز قبل، به عنوان یلدا که جشن کهن ایرانیان محسوب می شه، گوشی موبایلم پر شده بود از پیام های تبریک دوستان خوبم. همه این پیام ها دم از ایرانی بودن می زدند. هویتی که ما ایرانی ها آن را فقط در روزهای عید و جشن شب چله به خاطر میاریم. هویتی که من هم به اون افتخار می کنم. اما سوالی که از دیشب آزارم می ده اینه: چقدر انسانیم؟؟

دیشب زشتی های زیادی رو دیدم. زشتی هایی که توی رفتار مردم این شهر دیدم با پیام هایی که توی گوشی هاشون هست تناقض داره. دیشب -با نهایت تاسف- فهمیدم که درخت کهن سرزمین من، از درون بیمار شده. بیماری ای چنان لاعلاج که تمام درونش رو پوسانده. و چیزی که تا به حال جلوی سقوط اخلاقی این جامعه رو گرفته، اقلیتی از مردم فهمیده ای هستند که معنی انسانیت رو می فهمند.

دیشب در مدت یکی دو ساعتی که از سر کار به خونه برمی گشتم، پشت هم بدبیاری آوردم. از شرکت که بیرون اومدم به سوپری رفتم و برای خط موبایلم (که اعتباریه) کارت شارژ خریدم. همونجا اون رو خراشیدم و کدش رو وارد کردم، اما خطا می داد. چند بار این کار رو کردم اما تعداد خطاها از یه حد بیشتر شد و خطم مسدود شد! برگشتم به همون مغازه و خیلی مودبانه به دو مرد صاحب مغازه جریان رو تعریف کردم و ازشون خواستم یا یک کارت دیگه بهم بدن و یا پولم رو. اونها زیر بار نرفتن و بعد یهو عصبانی شدن و شروع کردن به داد و بیداد. از تعجب خشکم زده بود. پولم رو خیلی بی ادبانه بهم پس دادن و من رفتم که سوار اتوبوس بشم. اتوبوس مثل همیشه به شدت شلوغ بود و همه مسافرها به هم چسبیده بودند. وقتی می خواستم پیاده بشم دیدم در کیفم بازه و کیف پولم نیست. تو اون شلوغی و تاریکی کف اتوبوس رو گشتم که بی حاصل بود. خوشبختانه کارت عابرم رو نبرده بودن. از بانک پول گرفتم و به امید پیدا کردن کیف پول، دوباره با اتوبوس برگشتم به همون ایستگاهی که سوار شده بودم. راننده ی اتوبوس یکی دو تا ایستگاه رو نگه نداشت و من مجبور شدم با تاکسی دوباره برگردم. راننده ی تاکسی هم از اینکه اون مسیر کوتاه رو به جای پیاده روی، تاکسی گرفته ام، شاکی شد! 

بالاخره به ایستگاهی که ازش سوار شده بودم رسیدم. اطراف رو کلی گشتم ولی اثری از کیف پولم نبود. از اون طرف هم باید یه تماس مهم می گرفتم که چون خطم مسدود شده بود، رفتم سراغ تلفن عمومی ها. تلفن اولی صدا رو منتقل نمی کرد و وقتی رفتم سراغ دومی، تلفن بعدی اصلا کارتم رو نمی شناخت! بی خیال تلفن شدم و برگشتم میدون ونک و رفتم سراغ ایستگاه تاکسی. اونجا با طولانی ترین صفی که به عمرم دیده بودم رو به رو شدم. طبق تجربه ی قبلی، تخمین زدم که با این صف طویل، باید حداقل یک ساعت توی صف بایستم. تصمیم گرفتم دربست بگیرم. اینجا بود که نمود دیگه ای از بیماری جامعه مون رو دیدم. راننده های دربست که صف به اون طولانی رو می دیدن، برای مسیری که با احتساب ترافیک حداکثر 20 دقیقه می شد، قیمتهایی مثل 20 هزار تومان پیشنهاد می دادن! وقتی به یکیشون اعتراض کردم که آخه خیلی زیاده، یکی دیگه شون خودش رو انداخت وسط و چنان رفتار بی ادبانه ای کرد که اشکم داشت در میومد. بالاخره کوتاه اومدم و سوار ماشینشون شدم و برگشتم خونه. 

از خونه باید به خونه ی دوستم می رفتم که برای شب یلدا قرار بود دور هم جمع بشیم. اما هرچی به آژانس ها زنگ می زدیم، از شدت ترافیک هیچ جا تاکسی نداشتن... بالاخره با هر بدبختی بود به خونه ی دوستم رفتم و تازه اونجا بود که احساس آرامش کردم.

قسمت دوم شب یلدام که بین جمع دوستانم بودم عالی گذشت و تلخی قسمت اول از یادم رفت. صبح که بیدار شدم، خدا رو شکر کردم که تو اون اتوبوس شلوغ، خانوم دزده بین این همه آدم سراغ کیف پول من اومده که پولش زیاد نبود. 

****

از امروز به بعد روزها طولانی می شن و خورشید هر روز بیشتر از روز قبل می تابه. از امروز، روزهامون پرنورتر می شه. امیدوارم این اتفاق برای فکر و اخلاق من و همه ی ساکنین این درخت کهن تناور، بیفته.

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 10:13 توسط پریسا|

امشب، بیست و چهارمین یلدای عمرم رو جشن می گیرم. شب یلدا، برام فقط یه معنی می ده: زمان به سرعت داره می گذره؛ قدرش رو باید بدونم.

عکس: شب یلدای 89، خوابگاه 9 دانشگاه صنعتی

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 13:55 توسط پریسا|

دیروز این پست رو نوشتم ولی به دلیل کم جونی اینترنت نتونستم به روز کنم. امیدوارم امروز دیگه بازی درنیاره.

***

یک هفته ی پیش در چنین روزی، نشستم و کلی درباره ی برنامه ای که جمعه رفته بودم نوشتم. اما به خاطر مشکلات اینترنت، پستم ثبت نشد و همه اش پرید. این شد که دیگه دستم به دوباره نوشتن نرفت، تا.... امروز!

امروز توی تقویم روز جهانی کوهستانه. همین تقویم روی میزم، از صبح داره به من یادآوری می کنه که باید یه چیزی تو وبلاگم بنویسم. اول برای اینکه مطمئن بشم، یه جستجوی کوچیک کردم و فهمیدم که این روز واقعا وجود داره و از قرن 19 بین دانش آموزان و دانشجویان جشن گرفته می شده؛ چون در آخرین روزهای پاییز قرار داره که کوهها به زیباترین شکل ممکن در میان. در این روز، بچه ها درس و کلاس رو تعطیل می کردن و به دامان کوه می رفتن. تا اینکه در سال 2003 سازمان ملل این روز رو رسما روز جهانی کوهستان نامگذاری می کنه.

اما برنامه ی دو هفته پیش... جمعه 11 آذر، من و دو تا از دوستهای خوبم رفتیم توچال. شب قبلش کولاک شده بود و برف زیبایی باریده بود که فرود رو بسیار لذت بخش می کرد. توی پناهگاه شیرپلا که بودیم، شنیدیم که یک نفر دیشب از سرما جان داده. من فکر می کردم جسدش یه جای پرت و دور از مسیر پیدا شده. اما موقع بازگشت از مسیر اوسون، اون رو سر راهمون دیدیم که از سرما توی خودش جمع شده بود و کفشهایش رو هم -متاسفم که می گم- دزدیده بودند. از دیدن اون جسد سر راهم و در حالی که 30 دقیقه بیشتر تا شیرپلا فاصله نداشت منقلب شدم. به یاد دانشگاه افتادم که در دوران تحصیل من، حداقل سه تا از دانشجوهاش رو توی کوه های نه چندان خطرناک اطراف اصفهان از دست داده بود: احسان جمشیدی مرحوم در شاهکوه، پسری به نام ریاحی در همین سیدمحمد کوچیک خودمون، و یکی از سال پایینی های عمران در کوه صفه. آخه چرا؟

کوهنوردی ورزش لذت بخشیه. اما اگر با "ناآگاهی" و ندانم کاری ترکیب بشه، تبدیل به ورزش خطرناکی می شه که به راحتی می تونه جون آدمها رو بگیره. چرا وقتی می تونیم با در نظر گرفتن یه سری نکات، کوهنوردی رو در کنار خطراتش یه ورزش لذت بخش کنیم، جونمون رو به همین راحتی از دست بدیم؟ چرا بی توجه باشیم و یک عمر پشیمون؟ چرا حالا که نعمت سواد رو داریم، و اینترنت، و شاید هم چند تا کتاب خوب توی کتابخونه مون، نریم جستجو کنیم و بخونیم و یاد بگیریم؟

ما در قبال "ندونستن" خودمون مسئولیم، و از اون بدتر "دونستن و عمل نکردنه". به امید اینکه روزی بیاد که دیگه هیچ انسانی جونش رو به خاطر بی توجهی از دست نده.

 

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 8:29 توسط پریسا|

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

*********

شعر زیبایی از زنده یاد فریدون مشیری

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 11:22 توسط پریسا|

اینجا هستم؛ در میانه ی راهی که پایانی ندارد، خسته، دودل، اما ناگزیر از ادامه.

پشت سرم چیزهای زیادی جا مانده، اما نگاهم را به جلو دوخته ام، به جایی که دنیای وسیع آینده قرار دارد.

همراهی ندارم، تنهام. اما کدام انسان تنها نیست؟! همه ی ما با همیم و تنهاییم، همچون کوه ها...

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 12:46 توسط پریسا|


آخرين مطالب
» تالاب گاوخونی
» بهمن شوم
» کافه کوه، مولانا و سده
» پرنده آبی
» دنیای عمودی من
» درخت کهنی که از درون پوسیده است
» شب چله
» اندر خطرات کوهنوردی (به مناسبت روز جهانی کوهستان)
» شعر
» تنها در جاده


 Design By : Pichak